دل تنگ بابایی
آدرینای نازم بابا رفته تهران برای کلاس. خیلی دل من گرفته.سه شنبه رفت طرفای صبح.دلم گرفت گریم گرفت و تنها حضور تو آرومم کرد.عصر با بوبو رفتم دکتر تو موندی پیش زندایی و مومو .تا 9 شب بیرون بودم .دلم برات میتپید.تو دستگاه ام ار ای حالم بد شد.اینم از عوارض زایمانه.البته منتی رو تو نیست ها دخملم. شب اومدیم خونه منو تو.تنها و جای خالی بابا گریمو در آورد.تو رو خوابوندم یه زنگ به خاله شراره زدم.اونو بیدار کردم باهاش حرف زدم.ساعتم 1 شبم با دلتنگی خوابیدم. امروزم فقط با بابا حرف زدم.عمه آزاده و سولماز اومدن شبم میریم پیش اونا.کاش هرگز بی سایه سر نباشیم عزیزم. بابا چراغ خونست.بدون عاشقانه ما رو دوست داره و اونم دلتنگ ماست.فردا میاد ایشالله. د...
نویسنده :
مامان آرزو
16:12
آدرینای دلبر
دردونه خانم سلام این چند روز سرت حسابی شلوغ بود آخه مامان مریمت اومده بود کلی از عمه آزاده و عمه سولماز دل بردی مومو هم که کمتر میبیندت دلگیر شده از بابا بزرگات بگم که عاشقتن ...
نویسنده :
مامان آرزو
17:26
مینویسم تا بدونی
دل نوشته های منو دخترم میخوام ازت تشکر کنم/ تشکر به خاطر بودنت/به خاطر لحظه هایی که برامون به وجود اوردی/به خاطر مکیدن ها و عشق دادن هات به من/به خاطر گرفتن انگشتم تو دستات موقع شیر خوردن/به خاطر خیره شدن تو چشم هام/به خاطر لایق دونستن من برایه مادری/به خاطر اینکه ثمره خلوت عشق منو بابا مازیار شدی/به خاطر لبخند هایه شیرینت/به خاطر گریه هات که باعث میشه بیشتر بقلم بفشارمت/به خاطر شیر خوردن و خیره شدن تو چشمام که یعنی من شما رو میشناسم مامان/میخوام بزاری همیشه مثل الان عاشقانه دوستت بدارم/میخوام وقتی بزرگ شدی قشنگ ترین دختر دنیا باشی و قشنگترین عروس دنیا////////////////// ...
نویسنده :
مامان آرزو
17:22
دردونه خانم
عشق مامان سلام امروز تصمیم گرفتم تمامی خاطرات با تو بودن رو بنویسم نمیدونی چقدر از داشتنت خوشحالیم تو برکت و خوشی رو آوردی خونمون نفسم بابا مازیار عاشقانه دوستت داره وقتی ازش میپرسم تو رو با چی عوض میکنه میگه با هیچی تو دنیا عشق نازم اینم خاطرات زایمان مامان سلام به همه مامامناي خوب كه خاطره منو ميخونن من 3 مرداد 90 تصميم داشتم بارمو زمين بزارم تنها به 1 دليل چون دوست داشتم آدريناي عزيزم با باباش تو يك روز تولدشون باشه وگرنه 16 مرداد وقت زايمانم بود خلاصه صبح روز 3 مرداد با قرار قبلي با پزشكم ساعت 9:30 بهمرا...
نویسنده :
مامان آرزو
17:14
الهی قربون زبونت برم
دخترم گفت ......... آدر ینای نازم امروز ۲۷ آبان ماه تو گفتی با. بابا مازیار خیلی ذوق کرد هی میگفت بگو با تو هم میگفتی با. من هرچی میگفتم جواب نمیدادی.فکر کنم بزودی باباتو صدا کنی دیشب بردیمت تولد یکی از اقوام عمه اعظم.از صدای ارکستر ترسیدی و لبات آویزون شدن تو گوشات پنبه گذاشتم. هر کی بهت میرسید از چشای نازت تعریف میکرد عزیزم ...
نویسنده :
مامان آرزو
16:53
همیشه باهات میمونیم
همیشه در کنار تو دختر خوشگلم داری هر روز بزرگتر میشی.دلم میگیره دوست دارم همین قدی بمونی اما نمیشه.چند روز پیش ۹۰ درجه چرخیدی الته نه به پهلو تازگیا هم خودتو میکشی جلو که بشینی.هر کاری میکنیم باز بلند میشی. انقدر خوش اخلاقی که هر کی میبیندت عاشقت میشه.بابا مازیار میگه از علاقه زیاد به تو قلبش دیگه گنجایش نداره.اگه یروز نخندی بهش دلش میگیره. آدرینای نازم دلم میخواد هی ببوسمت یا یواشکی گازت بگیرم اخه خیلی خوش مزه ای. وقتی مهمون داریم نهایت همکاری رو میکنی مثل همیشه تو جای خودتی آخه عزیز دلم تو اصلا بقلی نشدی خوشبختانه. ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار عاشقتم ...
نویسنده :
مامان آرزو
16:51



