آدرینا احمدیآدرینا احمدی، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

آدرینا عشق مامان آرزو و بابا مازیار

دردونه خانم

1390/9/28 17:14
نویسنده : مامان آرزو
367 بازدید
اشتراک گذاری

 

عشق مامان سلام

 

امروز تصمیم گرفتم تمامی خاطرات با تو بودن رو بنویسم

نمیدونی چقدر از داشتنت خوشحالیم

تو برکت و خوشی رو آوردی خونمون نفسم

بابا مازیار عاشقانه دوستت داره وقتی ازش میپرسم تو رو با چی عوض میکنه میگه با هیچی تو دنیا

 

 

 

 

 

 

 

عشق نازم اینم خاطرات زایمان مامان

 



سلام به همه مامامناي خوب كه خاطره منو ميخونن
من 3 مرداد 90 تصميم داشتم بارمو زمين بزارم تنها به 1 دليل چون دوست داشتم آدريناي عزيزم با باباش تو يك روز تولدشون باشه وگرنه 16 مرداد وقت زايمانم بود
خلاصه صبح روز 3 مرداد با قرار قبلي با پزشكم ساعت 9:30 بهمراه دوستم (خاله الناز)و مامانم و بابامازیار كه صبح زور رفته بود دنبال كار سند زدن راه افتاديم چالوس بيمارستان طالقاني كه افتضاح بود واقعا بيمارستان مزخرفي بود.
منو بردن تو اتاق ليبر تا آمادم كنن دكترم يواشكي گفت بگو كيسه آبت پاره شده تا بيمه قبولم كنه
منم همين حرف موند تو ذهنم و گفتم
بسختي ازم رگ گرفتن 5 جامو سوراخ كردن و سوند هم كه واي واي
منو سرپا از يه سالن عمومي رد كردن و از همه خداحافظي كردم رفتم اتاق عمل گريه هم ميكردم از شما چه پنهون فكر ميكردم ميميرم
2تا از تكنسين هاي اتاق عمل از دوستان خانوادگي شوشو بودن كه كلي قوت قلبم شدن
منو خوابوندن و دكتر بيهوشي باهام شوخي ميكرد اما لحظه اي كه ماسك اكسيزن رو گذاشت و گفت نفس بكش احساس خفگي بدي كردم در حد مرگ
فكر كردم مردم صورتمو كشيدم عقب ديگه هيچي نفهميدم

11:20 دقيقه آدريناي عسلم با 2950 وزن و 49 سانت قد دنيا اومد به پرستار سپرده بودم وقتی نوزادو به شوشو دادني بگن اينم كادوي تولد شما

بيادم مياد فقط داد ميزد واي كيسه ابم پاره شد.دقيقا حرف دكتر رو تكرار ميكرم و داد ميزدم مردم از درد خدا

فشار دادن بعدش هم كه وايييييييييييييييييييييي
مامانم و دوستم دستامو گرفته بودن تا بلند نشم
از درد داد ميزم كه خفه شدم بزاريد بلند شم بدرك كه بخيه هام تركيد
بادم ميزدم و صلوات ميفرستادم
بعد دفع شدن كلي خون اروم شدم
گفتن پاشو دخترتو شير بده ميگفتم نميخوام
البته تا بهوش اومدم ميپرسيدم سالمه؟
بلاخره دراز كش شيرش دادم كه نميخورد همش ميخوابيد خيلي سخت بود دادم يه خانم ديگه شيرش بده
شب سخت ما هم سپري شد و طرز شير دادنو يادمون دادن و 4 مرداد ساعت 2 اومدم خونه
الانم خدارو بخاطر دادن اين عروسك كوچولو و بقول خاله هاي كلوپش تافي توت فرنگي شكر ميكنم

راستي يادم رفت بگم شوشو بقدر هول كرده بود كه اسم خودشو يادش رفته بود

اميدوارم خدا دامن تمامي زنهارو سبز كنه و به همه نفس گرم يه نوزادو عطا كنه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 15:33  توسط مامان آرزو  |  نظر بدهید

 

الان که دارم برات مینویسم پیش بابای خوابیدی

 

تو دختر خوب منی هم زمانی که تو دل مامان بودی هم حالاکه ۴۳ روزه شدی

تازه امروز هم مامان مریم میاد ببیندت چون تا بحال تو رو ندیده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 1:46  توسط مامان آرزو  |  نظر بدهید

 

 

 
 
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)