آدرینا احمدیآدرینا احمدی، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه سن داره

آدرینا عشق مامان آرزو و بابا مازیار

رفتم تبریز آخ جوووون

1390/9/28 16:45
نویسنده : مامان آرزو
333 بازدید
اشتراک گذاری

 
عشق من بالاخره بعد تحمل درد زیادکلیه که هی باعث تاخیر در سفر میشد تصمیم گرفتیم یکشنبه۱۸ مهر حرکت کنیم تبریز.

 

منو تو و بابایی.بابا مازیار برات پشت صندلی خودش جا درست کرد گرم و نرم.ساعت ۸ صبح از خونه در اومدیم ۱۰ رسیدیم لنگرود خونه مامان سیما صبحانه خوردیم و دوباره ۱۱ حرکت کردیم .تو عزیز دلم هم خوابیدی سر جات.از انزلی و رشت رد شدیم به سمت اردبیل .سر راه رفتیم جاده گیسوم خیلی قشنگ بود عزیزم عکست هست اونجا.حدودای ۳ رسیدیم آستارا .پیاده شدیم یه خرید کوچولو کردیم و باز حرکت کردیم .ساعت ۴ تو گردنه حیران بابا نگه داشت تا ناهار بخوریم.تو کار خرابی کردی و من مجبور شدم تو اون هوای خنک بشورمت.مه زیبایی بود عکس ازت انداختیم.باز جاده بود وما.اردبیلم تو روشنایی رد شدیم اما دیگه هوا تاریک میشد.هی با بابا حرف میزدم تا خوابش نگیره .گاهی میاوردمت جلو تا شیر بخوری.خلاصه ساعت ۸ شب رسیدیم تبریز.با بوبو حرف زدم آدرس خونه ناهیدو داد و رفتیم اونجا.

عمه اعظم برای بار اول دیدت.همه بقلت میکردن و به یکی تشبیهت میکردن.

خلاصه کنم برات چند جا مهمونی رفتیم.کندوان بردمت که سرد بود پیاده نکردمت.موزه رفتی و خرید هم رفتی.خانواده بوبو و مومو رو دیدی.

خیلی خانمی کردی البته تو همیشه خانم بودی و هستی اصلا اذیت نکردی ما رو.خلاصه ۸ روز اونجا بودیم.دوشنبه ۲۵ مهر حرکت کردیم تهران شهر من.اون سفرم یه بار دیگه مینویسم که اون خوندنیه.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)