سلام به مهد کودک
سلام بهار نارنج من
بتاریخ 2 اردیبهشت 93شما خانوم خانوما زدی زیر گریه که میخوام برم مهد.گفتم نمیمونی ،گریه میکنی ،گفتی نه!میمونم
گفتم من برمیگردم ها،گفتی میمونم.
خلاصه ساعت 2:30 پوشوندمت و 2تایی با ماشین رفتیم دم مهد کودک قند عسل.رادین و آرا هم اونجان.
خلاصه نیم ساعت من موندم بعد مجبور بودم بیام ماشینو بدم به بابا.هرچی گفتم بیا بریم نیومدی.
منم برگشتم برات خوراکی هم خریدم بعد 20 دقیقه برگشتم.دیدم مشغول بازی هستی.
باز رفتم پیاده روی و برگشتم باهام نیومدی خونه.من برگشتم خونه تا 7 اومدیم دنبال شما 3 تا.منو بابا و خاله الناز.
زدی زیر گریه که بمونی اونجا.من که در حیرتم.
امروزم خوراکیتو گذاشتی تو کیفت و آماده شدی .هرچند از دیشب 1000 بار ازمون پرسیدی بازم منو میبرید مهد اگه بزرگ بشم؟
منو بابا 3 تاتونو بریدیم رسوندیم.تا 7 موندی .یه بار زنگ زدم گفتن خوبی.
باورم نمیشه اینقدر بی دردسر رفتی مهد.غصه داشتم چجوری بفرستمت.آخه یه بار بردمت خیلی گریه کردی.
میترسم مثل مامانی بشی،من کلاس اول و دوم گریه نکردم کلاس سوم پشت مومو همش گریه میکردم و میخواستم از مدرسه فرار کنم.
عشقم امیدوارم همه مراحل زندگیتو اینجور راحت هموار کنی.خوشحالم براتتتتتتتتتت
امیدوارم تو لباس دانشگاه ببینمت بوسسسسسسسسس1000000000تا




سلام به مهد کودک 

