آدرینا احمدیآدرینا احمدی، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

آدرینا عشق مامان آرزو و بابا مازیار

تو دنیای من رو رنگی کردی

سلام حس قشنگ مادری آدرینای نازم نمیدونی چه بلایی شدی.چی بگم از کارای شیرینت.اما بازم خانوم و آرومی.نزاشتی من بعنوان یه مادر خیلی اذیت بشم.گریه نمیکنی مگر مشکل بزرگی داشته باشی مثلا درد. میدونی چه کارایی میکنی؟مثلا روسری یا شلوار یا هر چی دم دستت میاد سرت میکنی و چشاتو نازک میکنی و عکس العمل بقیه رو نگاه میکنی.گاهی با خواننده یه آهنگ شروع به همخونی میکنی. اگه بابا بخواد بخوابه از رو تشکش با دادو بیداد بلندش میکنی که بره اون ور تا تو بخوابی. گاهی هم وسایلو میزاری پشتت و دستاتو به حالت نیست باز میکنی و میگی نی.بابا عاشق این حرکتته. میگیم مماخ بده دماغتو میمالی به دماغ ما. مدام کانال عوض میکنی و بعد سری کنترل رو میدی به ...
20 شهريور 1391

شب تولد یگانه دخترم

سلام و هزار سلام به یکی یکدونه قلبم   عزیز دل مامان  من و بابا تصمیم گرفتیم تولد شما رو با 1 ماه تاخیر بگیریم تا عمه هات هم بتونن بیان. خلاصه روز عید فطر شد تولدت.بتاریخ 29 مرداد روز یکشنبه سال 1391. اولین مهمونت رادین بود و بعد زن دایی فریبا.بعدش بوبو و مومو و دایی محمد و بعد هم عمه سولماز و عمه شادی و موژان و ماهان و مامان مریم و عمو مازیار و در آخر هم بابا حسین. تو هم خوابت میومد و یکم بد قلق بودی اما داشت بهت خوش میگذشت. اول شام و بعد یکم بابا حسین رقصید.بعد شما تو دستای من میرقصیدی و دل همه ضعف رفته بود. خلاصه یکمکی رقصیدیم و کیک و کادوهاااااااااااااااااااااااااااااااا. آخر شب هم زن دایی خو...
1 شهريور 1391

مروارید در آوردن و ایستادنت مبارک

سلام سلام عروسک   آدرینا خانم بالاخره دندون در آوردی البته از دیر کردت ما که دق کردیم.همه دوستات کلی دندون دارن. 20 تیر ماه خونه مامان مریم آب خوردنی صدای خوردن مروارید شما به لیوان منو با خبر کرد که بالاخره مرواریدی که منتظرش بودیم در اومد. کلی خوشحال شدیم.و 26 مرداد هم دومی یعنی از پایین دست راستی هم در اومد. آش دندونیو خودم برات پختم که عکساشو بزودی میزارم. کار مهم بعدیت هم سر پا ایستادنت بود که بتاریخ 28 مرداد  چند ثانیه ای واستادی من دست میزدم تو کیف میکردی عزیزم و امشب هم 1 قدم اضافه کردی به ایستادنت. هر دوش مبارکه عزیزم راستی یادم رفت بگم که عمه صدا میزنی چه با نمک و الو میکنی با گوشی یا کنترل....
31 مرداد 1391

لالایی عاشقانه 1 سال مادری

1سال از روزی که از درد مردم و بعد با دیدنت از خوشی غرق لذت شدم میگذره. 1سال که حس زیبای مادر شدن رو بخاطر گل وجود تو تجربه کردم.لحضاتی که ماما صدام زدی و من حسابی لذت بردم. خدای من ممنون از اینکه گذاشتی مادر باشم وگذاشتی بدونم چه سخته مادر بودن.و اما چه شیرینه مادر بودن. حالا بیشتر از همیشه قدر مادر خوبمو میدونم.که چقدر زحمت منو کشید و بهم یاد داد مادر خوب بودن یعنی چه. خدای مهربونم منم گاهی دلتنگ روزهای مادر نبودنم میشم.اما با دیدن خنده زیبای آدرینا فراموشم میشه که به چی فکر میکردم. امروز تولد مازیار همسر خوبم و بابای مهربون آدرینام هست.از خدا میخوام همیشه سایه مازیارم رو روی سر منو آدرینا که به داشتن چنین پدری باید افت...
4 مرداد 1391

پایان 11 ماهگی من

یکی یکدونه خونه سلام عشقم بالاخره 11 ماهت هم تموم شد و نزدیک داری میشی به 1 سال. حسابی شیطون شدی.خیلی تخصصی چهار دست و پا میری اما هنوز از راه رفتن خبری نیست.گاهی هرچی ما میگیم رو فقط 1 بار تکرار میکنی مثل ای بابا که خاله الناز گفت و تو تکرار کردی. اما بعد هر چی التماس میکنیم دیگه نمیگی.ا این ماه تولد مامان هم بود.شدم 33 ساله.ای خدا استوپ کن. اولین سالیه که کنارم هسی عشقم. یه مسافرت3روزه تهرانم داشتیم که دیگه دل بری کردی ها.خونه عمه اکرم مخصوصا.تو بغل علی رفته بودی بغل کسی دیگه نمیرفتی شیطون. خب دخترم در حال تدرام تولدنم هر چند کس زیادی نیست اما بازم تولد میگیریم برات. عاشقتم یه دنیا .سالم باش و خوب ب...
9 تير 1391

اولین بیماری من

دردونه خانم سلام میدونی چند روزه مریضی؟5روزه عزیزم ما رو بخاطر مریضیت غمگین کردی.دکتر میگه ویروسیه.خاله الناز میگه دندونه.عمه آزاده هم میگه ویروسه.خلاصه کارت شده گریه و آب ریزش بینی و سرفه عطسه. دیشب از کیپی بینیت نمیتونستی بخوابی و فقط گریه میکردی آخه خوش خواب تشریف دارین خانوم ناز. ساعت 3 شب تو بقل بابا بود ی و خوابت برد. رادینم امروز مریض شده ودلش درد میکنه. خلاصه که از خدا خواستم هیچ بچه ای مریض نشه آخه خیلی سخته.حاضرم خودم دردتو بجون بخرم عشقم. راستی از 7 خرداد کار با تراشه های الماسو شروع کردیم ببینیم چه کار میکنی آخر؟!رو سفید یا رو ... میشم؟ البته که سفید. فردا هم اگر خدا بخواد میریم تهران ال...
19 خرداد 1391